راز اقتدار یک ملت را نهفقط در شمار لشکریانش و نه فقط در انباشت ثروت و امکاناتش جستجو کرد ؛ بلکه باید آن را در عمق پیوند دلها، هماهنگی ارادهها و کیفیت روابط میان انسانهای آن جامعه جستوجو کرد. همانگونه که گاه سقوط یک جامعه، پیش از آنکه در میدان نبرد اتفاق بیفتد، در درون دلهای مردمانش آغاز میشود؛ آنجا که محبت جای خود را به کینه، همدلی جای خود را به رقابتهای فرساینده و وحدت جای خود را به تفرقه میدهد.
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در فرازی تأملبرانگیز از خطبه قاصعه نهجالبلاغه، در ضمن یادآوری سرگذشت امتهای پیشین، پرده از یکی از بنیادیترین سنتهای حاکم بر حیات اجتماعی انسان برمیدارند: جامعهای که در درون خود متحد، همدل و همجهت باشد، زمینه اقتدار و عزت را فراهم میکند و جامعهای که گرفتار تفرقه، پراکندگی و ستیز درونی شود، بهتدریج کرامت و نعمتهای خویش را از دست میدهد.
این سخن، صرفاً گزارش یک واقعیت تاریخی نیست؛ بلکه منشوری برای فهم سلامت و بیماری معنوی و اجتماعی جوامع و چراغی برای شناخت مسیر عزت و زوال ملتهاست.
راز اقتدار؛ وقتی دلها، دستها و ارادهها یکی میشوند
حضرت علی علیهالسلام برای نشان دادن راز اقتدار مؤمنان پیشین، مخاطبان خود را به تأمل در وضعیت آنان فرا میخوانند و هفت ویژگی را برمیشمارند که در کنار یکدیگر، منظومهای از وحدت و همافزایی اجتماعی را شکل میدهند:
«فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانُوا حَیْثُ کَانَتِ الْأَمْلَاءُ مُجْتَمِعَةً، وَ الْأَهْوَاءُ مُؤْتَلِفَةً، وَ الْقُلُوبُ مُعْتَدِلَةً، وَ الْأَیْدِی مُتَرَادِفَةً، وَ السُّیُوفُ مُتَنَاصِرَةً، وَ الْبَصَائِرُ نَافِذَةً، وَ الْعَزَائِمُ وَاحِدَةً».
با تأمل در این بیان نورانی، میتوان هفت رکن اساسی برای سلامت معنوی و اقتدار اجتماعی جامعه استخراج کرد:
۱. اتحاد و انسجام اجتماعی: نخستین ویژگی، اجتماع و همبستگی نیروهای انسانی است. جامعه مقتدر، جامعهای نیست که صرفاً افراد بسیاری در کنار یکدیگر زندگی کنند؛ بلکه جامعهای است که اعضای آن خود را در سرنوشت مشترک سهیم بدانند و در بزنگاههای تاریخی، بهجای پراکندگی، حول مصالح و آرمانهای مشترک گرد هم آیند.
۲. هماهنگی در خواستهها و آرمانها: وحدت پایدار بدون همسویی در گرایشها و خواستهها شکل نمیگیرد. هنگامی که تمایلات فردی در افق آرمانهای متعالی و مصالح عمومی و منافع ملی جهت پیدا کنند، جامعه از مجموعهای از خواستههای پراکنده به پیکرهای هدفمند تبدیل میشود.
۳. همدلی و تعادل قلبی: اتحاد واقعی پیش از آنکه در زبان و شعار شکل بگیرد، باید در دلها ریشه بدواند. ممکن است انسانها در ظاهر کنار یکدیگر باشند، اما در باطن گرفتار کینه، بدگمانی و رقابتهای مخرب باشند. چنین اجتماعی از وحدت حقیقی برخوردار نیست. همدلی، محبت و سلامت پیوندهای قلبی، روح انسجام اجتماعی است.
۴. همیاری و همکاری عملی: همدلی هنگامی به ثمر میرسد که در رفتار و عمل اجتماعی ظهور کند. دستهایی که به یاری یکدیگر میشتابند، توان جامعه را چند برابر میکنند. در جامعه ایمانی، مسئولیتپذیری، خدمت متقابل و پشتیبانی از یکدیگر، نشانههای عینی وحدتاند.
۵. همافزایی توان دفاعی و قدرت عملیاتی: جامعهای که نیروها و امکاناتش در مسیر اهداف مشترک هماهنگ باشند، در برابر تهدیدها و دشواریها از توان بیشتری برخوردار خواهد بود. قدرت دفاعی و سیاسی، هنگامی اثربخش است که در خدمت آرمانهای مشترک و مصالح عمومی قرار گیرد.
۶. بصیرت و بینش نافذ: وحدت بدون بصیرت، ممکن است به حرکت جمعی در مسیری نادرست بینجامد. جامعه سالم افزون بر همبستگی، به قدرت تشخیص، شناخت درست شرایط و تمییز حق از باطل نیاز دارد. بصیرت، چراغی است که مسیر وحدت را روشن میکند و مانع تبدیل همگرایی به همسویی کورکورانه میشود.
۷. وحدت اراده و تصمیم: آخرین رکن، یگانگی عزمها و هماهنگی تصمیمهاست. خواستههای مشترک، قلبهای همدل و شناخت درست، هنگامی به اقتدار واقعی تبدیل میشوند که در اراده و تصمیم جمعی ظهور کنند. جامعهای که در بزنگاههای حساس نتواند تصمیمی هماهنگ بگیرد، بخش مهمی از توان خود را از دست میدهد.
این هفت ویژگی، هفت جزیره جدا از یکدیگر نیستند؛ بلکه اضلاع یک حقیقت بههمپیوستهاند. وحدت اجتماعی، هماهنگی گرایشها، همدلی قلبی، همکاری عملی، همافزایی قدرت، بصیرت و یگانگی اراده، در کنار یکدیگر جامعهای زنده، پویا و مقتدر میسازند. امیرالمؤمنین علیهالسلام نتیجه چنین وضعیتی را با تعبیری شگفت بیان میکنند: «أَلَمْ یَکُونُوا أَرْبَاباً فِی أَقْطَارِ الْأَرَضِینَ وَ مُلُوکاً عَلَی رِقَابِ الْعَالَمِینَ».
آیا آنان در پهنه سرزمینها صاحب اقتدار و بر مردمان جهان فرمانروا نبودند؟ این پرسش، یادآور آن است که وحدت و همافزایی، تنها فضیلتی اخلاقی و فردی نیست؛ بلکه میتواند به سرمایهای عظیم برای اقتدار سیاسی، اجتماعی و تمدنی تبدیل شود.
راز زوال؛ وقتی پیوندها از هم میگسلند
اما امیرالمؤمنین علیهالسلام به بیان عوامل اقتدار بسنده نمیکنند. ایشان مخاطبان را به سرانجام تلخ همان امتها نیز توجه میدهند؛ امتهایی که روزگاری از عزت و قدرت برخوردار بودند، اما با گرفتار شدن در تفرقه و اختلاف، مسیر زوال را پیمودند: «فَانْظُرُوا إِلَی مَا صَارُوا إِلَیْهِ فِی آخِرِ أُمُورِهِمْ حِینَ وَقَعَتِ الْفُرْقَةُ، وَ تَشَتَّتَتِ الْأُلْفَةُ، وَ اخْتَلَفَتِ الْکَلِمَةُ وَ الْأَفْئِدَةُ، وَ تَشَعَّبُوا مُخْتَلِفِینَ، وَ تَفَرَّقُوا مُتَحَارِبِینَ».
در این بیان، پنج نشانه از فرایند فروپاشی اجتماعی به چشم میخورد:
نخست، تفرقه و پراکندگی اجتماعی؛ هنگامی که پیوندهای وحدتبخش سست میشوند و جامعه از یک پیکره هماهنگ به مجموعهای از اجزای پراکنده تبدیل میشود.
دوم، گسست الفت و محبت؛ آنجا که مهربانی و انس جای خود را به بیگانگی، بدگمانی و سردی روابط میدهد و انسانها، با وجود همسرنوشتی، از یکدیگر فاصله میگیرند.
سوم، اختلاف در مواضع و پراکندگی دلها؛ هنگامی که سخنها و جهتگیریها از هم فاصله میگیرند و دلها نیز دیگر در مسیر مشترکی حرکت نمیکنند.
چهارم، چنددستگی و گروهگرایی اختلافافکن؛ زمانی که وابستگیهای گروهی و منافع محدود، جای مصالح عمومی را میگیرند و هر گروه، بهجای دیدن خیر جامعه، تنها از منظر منافع خود به مسائل مینگرد.
پنجم، ستیز و تقابل درونی؛ تلخترین مرحله فروپاشی آنجاست که اختلاف از سطح نظر و موضع عبور میکند و به دشمنی، درگیری و نبرد میان اعضای یک جامعه میانجامد.
در چنین شرایطی، جامعه نهتنها توان حرکت رو به جلو را از دست میدهد، بلکه نیروهایی را که باید در خدمت پیشرفت و تعالی آن باشند، صرف فرسایش و تخریب درونی میکند.
حضرت در پایان، نتیجه این فرایند را چنین بیان میفرمایند: «وَ قَدْ خَلَعَ اللَّهُ عَنْهُمْ لِبَاسَ کَرَامَتِهِ وَ سَلَبَهُمْ غَضَارَةَ نِعْمَتِهِ وَ بَقِیَ قَصَصُ أَخْبَارِهِمْ فِیکُمْ عِبَراً لِلْمُعْتَبِرِینَ».
خداوند لباس کرامت و عزت را از تن آنان بیرون آورد، طراوت و فراوانی نعمتهایشان را از آنان گرفت و سرگذشتشان را مایه عبرت عبرتآموزان قرار داد.
چه تعبیر تکاندهندهای! روزگاری صاحب عزت و قدرت بودند و روزگاری دیگر، داستانشان به عبرتی برای آیندگان تبدیل شد. آنچه از دست رفت، تنها قدرت سیاسی یا امکانات مادی نبود؛ بلکه کرامت اجتماعی و طراوت نعمت نیز از میان رفت.
وحدت؛ فضیلتی معنوی با پیامدی سیاسی و تمدنی
نکته بنیادین در این فراز از نهجالبلاغه آن است که وحدت، صرفاً یک ضرورت سیاسی یا تدبیر مدیریتی برای اداره جامعه نیست؛ بلکه ریشه در سلامت معنوی انسانها و کیفیت روابط قلبی و اخلاقی آنان دارد.
جامعهای که در آن کینه، حسادت، خودخواهی، منفعتطلبی و بیاعتنایی به سرنوشت دیگران ریشه دوانده باشد، هرچند در ظاهر از شعارهای وحدتآفرین برخوردار باشد، در درون خود با بیماریهایی روبهروست که دیر یا زود در عرصه اجتماعی و سیاسی آشکار خواهند شد.
از این منظر، سلامت معنوی جامعه را نمیتوان تنها به عبادتهای فردی یا مناسک دینی فروکاست. سلامت معنوی، هنگامی در مقیاس اجتماعی تحقق مییابد که ایمان در روابط انسانی نیز تجلی پیدا کند؛ در محبت، اعتماد، خیرخواهی، مسئولیتپذیری، همکاری، انصاف و احساس تعلق به سرنوشت مشترک.
به تعبیر دیگر، ایمان هنگامی به سرمایه اجتماعی تبدیل میشود که از قلب انسان به رفتار او، از رفتار او به روابط اجتماعی و از روابط اجتماعی به اقتدار و عزت جامعه راه یابد.
البته وحدت مطلوب در منطق دینی، به معنای یکساناندیشی در همه مسائل یا تعطیل عقل نقاد و نادیده گرفتن اختلافنظرهای علمی و کارشناسی نیست. جامعه زنده میتواند از تنوع دیدگاهها برخوردار باشد، اما در عین حال، بر سر اصول بنیادین، مصالح عمومی و اهداف متعالی به همافزایی برسد. آنچه جامعه را فرسوده میکند، صرف تفاوت نظر نیست؛ بلکه تبدیل اختلاف به کینه، تقابل، تخریب و ستیز است.
امروز؛ بیش از هر زمان به پیوند دلها نیازمندیم.
امروز، در جهانی که ملتها با پیچیدگیهای سیاسی، فشارهای اقتصادی، جنگهای شناختی، تهدیدهای فرهنگی و رقابتهای فزاینده روبهرو هستند، بازخوانی این فراز از نهجالبلاغه ضرورتی دوچندان دارد.




نظر شما